تبليغاتX
غمگین تر از همیشه - خوابیدی بدون لالایی و قصه
شعر

در رفتنت سوختو چو شمعیخوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه
جای سیلیای باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکارو جا گذاشتی
قانون جنگلُ زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
می دونم می بینمت ی روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 4:26  توسط محمد  |